پیش نوشت: این متن را متفاوت از متنهای قبلی مینویسم. خیلی شلخته، بی نظم، پر از غلط املایی، خیلی محاورهای. علتش هم در حین خوندن مشخص میشه.
یک حرفی را همیشه به دوستهام میزنم:
«وقتی بر میگردم به زندگیام نگاه میکنم، که خیلی کوتاه هست هنوز، میبینم موفقیت زیاد داشتم، حداقل از نظر خودم. و میدونی علت اصلی تک تک این موفقیتها را چی میدونم؟ من نه خیلی قویام، نه تجربه زیاد دارم، نه نابغهام، نه خیلی پولدارم، نه اخلاق دلچسبی دارم، نه حوصله زیاد دارم، از صفتهای خوبی که به آدما نسبت میدن تقریبن هیچ کدام را ندارم. ولی، ولی، ولی به نظرم به شدت خوش شانسم. تک تک اتفاقات خوبی که تو زندگیام افتاده یا تک تک چیزهای خوبی که به دست آوردم دلیلشون شانس بوده.»

برای این حرفهایی که میزنم مثال زیاد دارم. از سیلهای سال ۹۸ که باعث شدن از اهواز بیام تهران تا سال ۱۴۰۲ که وارد علامه حلی شدم و دست از درس خوندن برای المپیاد زیست کشیدم که باعث شدم توی المپیاد نانو شرکت بکنم و بهترین دوستهای زندگیام را اونجا پیدا بکنم (درباره اون دوران المپیاد نانو، هرچقدر هم که کوتاه بود، میتونم ساعتها حرف بزنم. زندگیام به دو بخش قبل المپیاد نانو و قبلش تقسیم میشه). و این لیست را میتونم همینطوری ادامه بدم، که بعدن میدم، اما فکر کنم منظورم را رسوندم.

حالا این همه داستان سراییدم که چی بگم. دنیا به این آدم خوش شانس خیلی چیزها داده، خیلی چیزها. و گاهی اوقات احساس میکنم لیاقت این همه خوشبختی را ندارم. نه گاهی اوقات نه، فقط در یک تعداد خیلی کمی شرایط خاص این احساس را میکنم. ولی این شرایط خاص تعداد زیادی رخ دادن. میخوام راجع به یکی از همین شرایط خاص بنویسم که شاید برای شما هم رخ داده باشه، اما بیشینه احساس بی لیاقتی در همین شرایط رخ میده.
خوشحالم، به اندازهای خوش شانس بودم که بهترین پدر و مادر دنیا را دارم. همین هم بهترین نشانه اینه که خوش شانسترین آدم دنیا هستم. اگر توانایی این را داشتم که یک صفت یا یک ویژگی ازشون را تغییر بدم هیچ کدام را عوض نمیکردم چون در بهترین حالت ممکن هستن. ولی همین غم انگیزه. من بهترین پدر و مادر دنیا را دارم ولی آيا اونها هم بهترین فرزند دنیا را دارن؟ آیا همونقدر که این پدر و مادر به من خوبی کردن، به من کمک کردن، همیشه در زمان سختیهام میتونستم بهشون تکیه بکنم، من هم این کارها را براشون کردم؟ اصلن همونقدر هم نه، حتا یک دهمش هم انجام دادم؟
اون لحظهای که به نظرم میتونستم کاری براشون انجام بدم و ندادم…
چطور تونستم؟ چطور تونستم همه چیزم را ندم. همه کاری که میتونستم انجام ندم. این بی لیاقتی نیست؟ حتا دیگه اسمش را احساس بی لیاقتی داشتن نمیشه گذاشت. این واقعیت بی لیاقت بودن هست، نیست؟
ادامه دارد…