پیش نوشت ۱: در حال خواندن تعدادی از متنهای تازه نوشتم بودم که متوجه شدم بارها کلمات صرفن و کلن و ذاتن را در آنها تکرار کردهام. برای تلافی کردن این اتفاق در این متن حتا یکبار هم از این ۳ کلمه استفاده نکردهام. شاید در حال over-compensate کردن هستم اما این کار روش درستی برای ویراستن این موضوع به نظر میآید. قیدهای زائد آنتروپی1 کلمات متن را کاهش میدهد و حداقل به نظر من متنهایی با آنتروپی بالاتر جذابتر هستند.
پیش نوشت ۲: در آینده باید پیش نوشتهای کمتر و کوتاه تری بنویسم
آغاز
دوستانم همیشه به من گفته اند که ذهن ریاضی پسندی دارم، گاهی اوقات بیش از حد. همیشه علاقه دارم جنبههای متفاوت زندگیام را تبدیل کردنشان به قاعدههای ریاضی rigorousتر کنم و آنالیز آنها را راحتتر. نه به معنای اینکه به دنبال کمی سازی تمام جنبههای زندگیام هستم، همه ریاضی که کار با اعداد نیست (در واقع بخش مینیمالی از ریاضی کار با اعداد هست)، اما ریاضی در نهایت در لایه استفاده واقعی و مدلسازی (Real-world applications and modelling) به کمی سازی کشیده میشه، همانطور که فیزیک از نظر برخی افراد استفاده ریاضیات در دنیای واقعی است.
مثال مدلسازی زندگی
زمانی که درباره ریاضی سازی زندگی عادیام با دوستانم حرف میزنم یک خاطره جالب به عنوان مثالی از این اتفاق به ذهنم میاد. من ترجیح میدهم افراد مرا به اسم کوچک صدا بزنند و نه به فامیل (اتفاقی که بیشتر در دبیرستان رخ میده و بعضی افراد به جای اسمشون به فامیلاشون صدا زده میشن). فامیل توسط انسانی که من نمیشناسم ۱۰۰ سال پیش انتخاب شده، اما اسم من توسط پدر و مادرم در زمان تولد به من داده شده به همین علت هم ارزش بسیار بسیار بالاتری برای من داره. فلسفهام برای ترجیح اسم کوچکم هم همینه. با همین فلسفه هم یک معیار ساختم برای اندازه گیری نزدیکی افراد به من. هر چه افراد به من نزدیکتر باشن، نسبت تعداد دفعاتی که پارسا خطاب قرارم میدن به تعداد دفعاتی که با فامیل خطاب قرارم میدن بیشتر میشه.
علت اینکه این خاطره یادم مونده هم به خاطر ری اکشن فردی که با او در حال صحبت بودم به این قاعده بود:
با همین منطق بیان کردن زندگی در قالب ریاضی، دنبال معیاری برای اندازه گیری ارزش زندگی بودم. به اندازه گیری کل ارزش زندگی یک فرد علاقه نداشتم چون معیاری برای آن پیدا نکردم و تعریف ارزش کل زندگی را پیدا نکردم (همینطور به دلیل مجموعهای از باورهایم، به نظرم افراد توانایی بررسی زندگی افراد دیگر، حداقل به شکل دقیق، را ندارند). به جای آن معیاری پیدا کردم برای متر کردن ارزش بازهای از زندگی خودم.
معیار
فرض کنید یک ماشین زمان داشتید و میتوانستید به عقب برگردید. چه مدت بر میگشتید؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ شاید مرحلهای سخت از زندگیاتان را پشت سر گذاشته باشید و نخواهید برگردید. شاید کار بزرگی انجام داده اید و بترسید که اگر برگردید ممکن است همه اتفاقات به همان خوبی پیش نروند. معیار من هم همین است. هر چه مدت زمان کمتری بخواهید برگردید، ارزش آن تکه از زندگی شما بیشتر است. قبل از شروع کردن به نوشتن مقداری فکر کردم که این معیار دقیقن چه چیزی را میسنجد و به کلمه ارزش رسیدم. اول رضایت از زندگی متغیر مورد سنجش به نظر میآمد. اما فرض کنید فردی در بازه زندگی خود عذاب زیادی کشیده باشد، باز هم علاقهای به بازگشت ندارد، اما قطعن آن رنج و عذاب در شکل دادن شخصیت این فرد اثر داشته. ممکن است فرد نخواهد دوباره آن بازه از زندگیاش را زندگی کند اما علاقهای به حذف آن بازه از زندگیاش هم ندارد، آن بازه از زندگی با ارزش بوده.
اشتباه
زندگیام با توجه به این معیار در طی این سالها ارزش بالایی داشته. به ندرت مدت زمانی که دوست داشتم برگردم عقب از یک هفته بیشتر میشده. معمولن زیاد بودن این معیار (زیاد بودن به معنای زیاد بودن ارزش زندگی نه زیاد بودن مدت زمان برگشتن) همراه با رضایت از زندگی هم بوده اما لزومن با شادمانی همراه نبوده (تفاوت شادمانی و رضایت). در ۹ ماه گذشته اتفاقات زیادی افتاده و در حال حاضر این معیار به پایینترین میزان خودش در تمام طول زندگیام رسیده. اگر الان ماشین زمان داشتم بر میگشتم به ۱۱ مهر ۱۴۰۴.
پینوشتها
پینوشت ۱: پیرو پیش نوشت ۱، شاید انجام یک آنالیز از تمام متنهایی که مینویسم و پیدا کردن فراوانترین کلماتشون جالب باشه. طوری انتخاب کلماتم را optimise کنم که آنتروپی کلمات متن به حداکثر خودش برسه.
پینوشت ۲: پینوشتها باید مرتبط به متن باشند. باید پینوشتهای نامرتبط کمتری بنویسم
پینوشت ۳: آنالیز پینوشت ۱ را انجام دادم و نتایج جالبی پیدا کردم. بعدن در یک مطلب جدا نتایجاش را بحث میکنم