پیش نوشت: این اولین نوشته پروتووبلاگ است. به نسبت کوتاه هست برای گفتن اینکه چرا نمیخواستم هیچوقت وبلاگی در تلگرام داشته باشم.
ایرانیها ضرب المثلی معروف دارن، میگن که هیچوقت پلهای پشت سرت را خراب نکن. تا حدی هم منطقیه، لزومن همه چیز بر وفق مراد آدم پیش نمیره. ممکنه اتفاقات نامنتظرهای بیافته و داشتن پلی برای برگشت در اون لحظه خیلی خوبه، مثل یک دلگرمی هست، یک حس آرامش. ولی آیا همیشه این کار درسته و این حس آرامش خوبه؟ انجام هر کاری جدیدی با خودش حس ترس را به همراه داره. اصلن ذات آدم ترسیدن از همچین چیزیه، ذات آدم ترسیدن از تاریکی آخر مسیرهای ناشناخته است. آدمها از یک اتاق تاریک به خاطر از دست دادن بیناییاشون نمیترسن، آدمها از تاریکی به خاطر سخت بودن راه رفتن توی تاریکی نمیترسن، آدمها از تاریکی به خاطر تنهایی نمیترسن، آدمها از تاریکی میترسن چون ممکنه توش چیزی باشه که نمیدونن، چیزی باشه که نمیخوان، میترسن چون نمیدونن توش چی هست، افراد از این عدم قطعیت میترسن. نگه داشتن مسیر برگشت هم باعث کاهش این عدم قطعیت میشه باعث مجبور نباشی بری به سمت تاریکی آخر مسیر. چون یک برگشت قطعی را برای تو فراهم میکنه. حالا لزومن این حس آرامش ناشی از قطعیت برای ما افراد فانی که داریم در جاده مه آلود زندگی رانندگی میکنیم اون هم با ماشینی که چراغ مه شکنش شکسته خوبه؟ نه. داشتن این مسیر صاف باعث میشه تو هر لحظه فرمان ماشین را بچرخونی و برگردی، باعث میشه جای پات روی پدال گاز سست باشه. هزینه این آرامش دل این میشه که هیچوقت نمیتونی مه را رد بکنی. این همه داستان سرایی کردم که چی بگم، تشبیه ساخت این پروتو-وبلاگ به همین خراب نکردن پلهای پشت سر. ساخت یک وبلاگ واقعی با دامنه مخصوص خودش و ساخت یک سایت، شکست خوردن در این مسیر را بسیار زیان بارتر میکنه. فرض کنید بخوام از فردا دیگه این چنل تلگرام را ادامه ندم، هیچ چیزی از من کم نمیشه، نه پولی خرج کردم، نه زحمتی برای طراحی سایت کشیدم، عملن مثل یک پل برای برگشت، درسته که رودخانه سر راه این مسیر آنقدر پر تلاطم نیست که شنا برای برگشت غیرممکن نباشه ولی باز هم سر پای پیاده و با لباس خشک برگشتن خیلی راحتتر از موش آب کشیده شدن است. بزرگترین ترس من هم دقیقا همینه، شاید امنیتی که با ساخت این چنل تلگرامی برای خودم خریدم باعث بشه هیچوقت نتونم که یک وبلاگ واقعی داشته باشم و این کلمه «پروتو» را حذف بکنم. وقتی همیشه میتوانی فرار بکنی بدون سرزنش شدن، دست کشیدن از مسیر در سایهات زندگی میکند.
پینوشتها
پینوشت ۱: داستانی هم که توی سایت آخرین خبر با تیتر ریشه ضرب المثل/ پل پشت سر را خراب کردن (لینک متن) مثالی از اینه که بهتره این کار را بکنی، شاید اگه لشگریان پادشاه کشتیها را آتش نمیزدند، هیچوقت پیروز نمیشدند.
پینوشت ۲: بعدها راجع به اینکه چرا به نظرم تلگرام مناسب وبلاگ نیست و اینکه چرا به این چنل، حداقل تا وقتی در تلگرام است و نه در یک سایت جداگانه برای خودش، وبلاگ نمیگویم.
پینوشت ۳: الان که متنها را از روی تلگرام به یک وبسایت مینیمال با استفاده از GitHub Pages و Quartz انتقال دادم، دیگه غر زدنهای پینوشت ۲ قابل اعمال نیستن